«عمرو بن نعمان جعفى»گويد: امام صادق عليه السّلام رفیقی داشت كه هرجا می رفت از آن حضرت جدا نمی شد، روزى در بازار كفّاش ها همراه حضرت می رفت و غلام سندى او نیز پشت سر آنها می آمد، ناگاه سه بار به پشت سر نگاه کرد و دنبال غلامش گشت و او را ندید، بار چهارم كه نگاه کرد،گفت: ای حرام زاده كجا بودى؟
امام صادق (ع) دست خود را بلند کرد و بر پیشانی خود کوبید و فرمود:
سبحان اللّه، مادرش را به زنا متّهم مىسازی؟ من تو را پرهیزگار می دیدم اما اکنون دانستم پرهیزی نداری! آن مرد گفت: فدایت شوم، مادرش اهل سِند و مشرک است. فرمود: مگرنمىدانى كه هر امتّى نکاح خاصی دارند؟ از من دور شو!
راوی گويد: ديگر نديدم که با آن حضرت همراه شود تا مرگ ميان آنها جدایی افکند.
و در روایت دیگری است: هر امتّی نکاح خاصی دارند که بدان سبب از زنا می پرهیزند
الکافي , جلد۲ , صفحه۳۲۴